اسم اولین وبلاگم رو میخواستم بذارم ناگفتنی ها
دلم میخواست همه حرفهامو مخصوصا حرفهایی که نمیتونستم در دنیای واقعی بیانشون کنم رو بنویسم
اولش حس میکنم خوب بود ، اما نشد ...
من نه میتونم خوب بنویسم ، نه میتونم شعر بگم و حرفهامو در قالب شعر بیان کنم
شاید حق با اون کسی بود که بهم گفت " اصلا تو رو چه به نوشتن! "
هرچند من تک تک اتفاقات زندگیم رو، همه روزها و لحظه ها و ثانیه ها رو مینویسم اما نه اینجا و نه در هیچ صفحه مجازی و واقعی دیگه ای
من توی ذهنم هر روز و هر لحظه در حال نوشتنم ، گاهی کوتاه ، گاهی طولانی ، گاهی شاد ، گاهی غمگین ...
در واقع حس میکنم لحظه های زندگیم رو اگه جایی ثبت نکنم نمیگذرن ، اینطوری لااقل تخلیه میشم
مشکل اصلیِ من اینه که اصلا نمیتونم حرفهای دلم رو به کسی بگم حتی به نزدیکترین دوستانم و حتی به یک مشاور
شاید چون اصلا گفتنی نیستن...
اینروزهای آخر سال زیاد فکر میکنم
به خودم و به اطرافیانم
به روزهای زندگیم که گذشتن
به اینکه چقدر از فرصتهای طلایی زندگیمو بیهوده از دست دادم
و چقدر از فرصتهام استفاده کردم ...
به سال نود، سالی که گذشت
انگار که به یکسال قبلم سفر کردم
با خاطره های خوبش خندیدم و با خاطره های تلخش اشک ریختم
به نوروزی که سیاه شد و به عزیزی که واسه همیشه رفت...
به قبول شدنم توی کنکور...
به روز تولدم و دوستانی که منو شرمنده کردن و محبتهاشون رو هیچ وقتِ هیچ وقت فراموش نمیکنم و به داشتنشون تا زنده ام افتخار میکنم
و به دوستانی که روزی بودند شاید فراموشم کردن اما برای من تا همیشه فراموش نمیشن و آرزو میکنم هرکجا هستن خوب و سلامت باشن
اما سال نود با همه خاطره های خوب و بدش داره تموم میشه
دوست دارم این روزای آخر سال وقتی داریم دلمون رو خونه تکونی میکنیم
اگه از کسی ناراحتیم ، ببخشیم ، اگه قهریم سوء تفاهم ها رو بذاریم کنار و آشتی کنیم
خودم از هیچکسی ناراحت نیستم و اگر هم بودم دیگه نیستم
توی این مدت هم اگر ناخواسته کسی رو رنجوندم ،همین حالا عذر خواهی میکنم و از صمیم قلب میخوام که من رو ببخشه
+ سال جدید رو پیشاپیش به همه دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از سلامتی و شادی و اتفاقات خوب باشه براتون
بابت پرحرفیم عذر خواهم ، دیگه تکرار نمیشه ...